دنیای اسراء

پنجشنبه, ۲۳ آبان ۱۳۹۲، ۰۱:۰۹ ب.ظ

حسینیه آینه ها

دلم حسینیه میخواست. دلم میخواست جایی باشه که اسم حسین و زینب رو بشنوم میخواستم برای علی اصغر لالایی بگم. میخواستم حضرت زینب رو ببینم و جان به فدای آنان کنم....

بیرون مسجد و حسینیه رفتم اما دیدم میشه خودمون یه حسینیه بزنیم . با پست و صفحه. با عکس و حرف دل. حسینیه رو در اینترنت زدیم ( در گوگل پلاس و فیس بوک ). در مورد اسمش خیلی فکر کردم اما کتابی دستم رسید با عنوان ( آینه در کربلاست ). و چه زیبا کتابی بود. به راستی آینه های در کربلا ما را نشان می دهند. اینچنین شد که اسم حسینیه شد ( حسینیه آینه ها)

«حسینیه آینه ها» در پلاس

«حسینیه آینه ها» در فیس بوک

دعوتتون می کنم به این حسینیه. هر جایی که به عزای امام رفته اید ما را هم دعا کنید.


چند تا از پست ها رو اینجا هم منتشر هم میکنم.


*********************************************

در شب عاشورا، خطاب به یاران (باقیمانده از بیعت نیمه شب) فرمود: با استفاده از فرصت شبانه، همسران خود را به قبیله بنی اسد برسانید. پس از شهادت ما، زنان را به اسارت می گیرند.
علی بن مظاهر این سخن را به همسرش رساند.
زن برخاست و گفت: ای پسر مظاهر این کار منصفانه نیست. آیا می پذیری که دختران رسول خدا اسیر شوند و من مصون از اسارت باشم؟ آیا تو روسفید در پیشگاه پیامبر باشی و من شرمسار و روسیاه در حضور دخترش؟ هرگز. شما یاریگر مردان باشید و ما غم خواران زنان.

و آیا مصداقی زیباتر از این برای « السابقون السابقون / اولئک المقربون » می توان یافت! جایی که سبقت به سوی خدا مرد و زن نمی شناسد.
و اگر باب شهادت برای زنان بسته بود بابی بزرگتر در پیش داشتند: اسارت

**************************************

آبها تمام شده و مشکها خشک شده بود. سکینه و چند نوجوان و کودک تصمیم گرفتند نزد عمه شان بروند شاید آبی اندوخته باشد و به آنان بدهد. وقتی به در خیمه رسیدند دیدند برادر شیر خوارشان در آغوش عمه همچون ماهی در آب بی تابی می کند و می گرید.
عمه پیوسته به او می گوید شکیبا باش! شکیبا باش، پسر برادرم! اما چگونه صبوری کنی در حالی که عطش بر تو چیره است. بر عمه ات سخت و سنگین است که گریه ات را ببیند و نتواند کاری بکند.
کودکان پشت در خیمه، تشنگی خود را فراموش کردند و گریستند. عمه پرسید: چرا گریه می کنی؟
سکینه گفت: بر حال برادر شیرخوارم! [ او بیش از ما تشنه است]






نوشته شده توسط اسراء افسری
ساخت وبلاگ در بلاگ بیان، رسانه متخصصان و اهل قلم

پیوندها
آخرین مطالب
طبقه بندی موضوعی

حسینیه آینه ها

پنجشنبه, ۲۳ آبان ۱۳۹۲، ۰۱:۰۹ ب.ظ

دلم حسینیه میخواست. دلم میخواست جایی باشه که اسم حسین و زینب رو بشنوم میخواستم برای علی اصغر لالایی بگم. میخواستم حضرت زینب رو ببینم و جان به فدای آنان کنم....

بیرون مسجد و حسینیه رفتم اما دیدم میشه خودمون یه حسینیه بزنیم . با پست و صفحه. با عکس و حرف دل. حسینیه رو در اینترنت زدیم ( در گوگل پلاس و فیس بوک ). در مورد اسمش خیلی فکر کردم اما کتابی دستم رسید با عنوان ( آینه در کربلاست ). و چه زیبا کتابی بود. به راستی آینه های در کربلا ما را نشان می دهند. اینچنین شد که اسم حسینیه شد ( حسینیه آینه ها)

«حسینیه آینه ها» در پلاس

«حسینیه آینه ها» در فیس بوک

دعوتتون می کنم به این حسینیه. هر جایی که به عزای امام رفته اید ما را هم دعا کنید.


چند تا از پست ها رو اینجا هم منتشر هم میکنم.


*********************************************

در شب عاشورا، خطاب به یاران (باقیمانده از بیعت نیمه شب) فرمود: با استفاده از فرصت شبانه، همسران خود را به قبیله بنی اسد برسانید. پس از شهادت ما، زنان را به اسارت می گیرند.
علی بن مظاهر این سخن را به همسرش رساند.
زن برخاست و گفت: ای پسر مظاهر این کار منصفانه نیست. آیا می پذیری که دختران رسول خدا اسیر شوند و من مصون از اسارت باشم؟ آیا تو روسفید در پیشگاه پیامبر باشی و من شرمسار و روسیاه در حضور دخترش؟ هرگز. شما یاریگر مردان باشید و ما غم خواران زنان.

و آیا مصداقی زیباتر از این برای « السابقون السابقون / اولئک المقربون » می توان یافت! جایی که سبقت به سوی خدا مرد و زن نمی شناسد.
و اگر باب شهادت برای زنان بسته بود بابی بزرگتر در پیش داشتند: اسارت

**************************************

آبها تمام شده و مشکها خشک شده بود. سکینه و چند نوجوان و کودک تصمیم گرفتند نزد عمه شان بروند شاید آبی اندوخته باشد و به آنان بدهد. وقتی به در خیمه رسیدند دیدند برادر شیر خوارشان در آغوش عمه همچون ماهی در آب بی تابی می کند و می گرید.
عمه پیوسته به او می گوید شکیبا باش! شکیبا باش، پسر برادرم! اما چگونه صبوری کنی در حالی که عطش بر تو چیره است. بر عمه ات سخت و سنگین است که گریه ات را ببیند و نتواند کاری بکند.
کودکان پشت در خیمه، تشنگی خود را فراموش کردند و گریستند. عمه پرسید: چرا گریه می کنی؟
سکینه گفت: بر حال برادر شیرخوارم! [ او بیش از ما تشنه است]




موافقین ۱ مخالفین ۰ ۹۲/۰۸/۲۳
اسراء افسری

نظرات  (۲)

اجی جون عزاداریت قبول .دخترتوچیکاکردی بااین دل من؟خیلیییییییی هنرمندی .ترکی بلدنیستم فقط بلدم بگم یاشاسین اذربایجان.من اهل مشهدم رفتم حرم نائب  الزیارت میشم تاخودت بیای .ازاین به بعدتندتندمیام اینجاچون تازه اینجاروپیداکردم بایدازاول لیستت مشق بنویسم تااااااااااون یه دونه به اخرش.موفق باشی بهترینهاروبرات ارزومیکنم

پاسخ:

عزاداری های شما هم قبول، خیلی خوش اومدی به خونه من و صد البته خیلی لطف داری. خوش بحالت که مجاور آقامون هستی خیلی دلم برای حرمش تنگ شده. سلام من رو به امام رضا برسون.

سربلند و پیروز باشید

سلام اسرا جون من امروز اتفاقی با وبلاگ شما اشنا شدم . چقدر هم استفاده کردم و حتما از این به بعد تند تند میام دوست خوبم
پاسخ:
سلام خوشحالم از آشنایی با شما

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی